عشق اصیل

زندگی تنها زمینی است که در آن بذر عشق ما شکوفه می دهد

عشق اصیل

زندگی تنها زمینی است که در آن بذر عشق ما شکوفه می دهد

مشخصات بلاگ

گاهی وقت ها،اتفاقی در زندگی پیش می آید که به ظاهر زندگیمون خیلی اثر نداره اما در باطن زندگیمون خیلی موثر است.من چیزی را یافتم که مطمئنم "اصل"هست."اصلی"که هر بار گذشتم از کنارش،اما باز رو به روی من ظاهر شد (این اصل را من کم کم و به ترتیب تعریف می کنم )

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب

هر چیز که در جستن آنی،آنی!

جمعه, ۸ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ب.ظ

انگار یه چیزهایی ناخودآگاه در ذهن و روح باقی می مونه،هر چقدر هم ازش فاصله گرفته باشی باز نزدیک می شی.فکر کنم ٤سال قبل بود،نمی دونم چطور شد که از روز دوم ماه رمضان تصمیم گرفتم دیگه روزه نگیریم(همیشه عادت داشتم بی سحری حتی با کار سخت هم می گرفتم)از فردای همون روز بود که دیگه نماز هم نخوندم،انگار به این رسیده بودم که روزه های من،هیچ چیزی برام به غیر از تشنگی و سردرد و معده درد،نداشت.نمازام هم به جز تعداد انگشت شماری، فقط حرکت بدن و لب بود و با حواسی که هزار طرف می رفت..کم کم انگار از عقائد قبلی خودم فاصله گرفته بودم،همشون رو کنار گذاشتم.دنبال چیز تازه ای می گشتم،از هر جهت بی شکل.

 درست یک سال قبل،کم کم حس عجیبی پیدا کردم،چیزعظیمی رو در خودم لمس می کردم،دلم نمی خواست اسمش رو باز"خدا"بزارم(خدا چیزی بود که یادش گرفته بودم اما انگار اون چیزی که حس می کردم فرق هایی با آموخته های من داشت)انگار احساس می کردم خدا مفهوم جدیدی برام پیدا کرده بود،دیگه نمی شد باهاش حرف بزنم و فقط فقط می تونستم در درونم به جریان بیارمش(بیشتر شبها موقع خوابم یک جور مدیتشن می کردم و با همه هستی یکی می شدم و انرژیی رو در وجودم به جریان می نداختم که ترس هایم را از بین می برد و قوی ترم می کرد و حس آرامش و لذت را به من می داد و احساس یقینی که هر چه بخواهم ممکنه و من نیروی پاکی را،درونم خودم می تونستم،داشته باشم).

برای چیزی که احساس می کردم واژه ای پیدا نکردم.

 تا اینکه چند ماه بعدش به هم ریختم،خیلی روزای وحشناکی بود،خیلی ها که بعد از اون موقع من رو می بینند ،همش به من می گویند:خیلی اوضاعت خوب نبود[صورتت مثل گچ شده بود و لبات سفید]الان چقدر خوب شدی!!می دونیم دوران سختی بود!!!اما نمی دانستند، چون فکر می کردند چیزی از بیرون من رو به هم ریخته کرده بود، در حالی که این درونم بود که داشت تا مرز نابودی می رفت!!!

وحشتناک بود!صدای پرنده ها و وزش باد و خیابان ها و حتی نوشته ها و هر چیزی من را عذاب می داد و من حتی نمی تونستم در آینه به خودم نگاه کنم،صورت خودم هم عذابم می داد،انگار همه طبیعت دست به دست هم داده بود که من را نابود کنه.حتی دیگه چیزی را که در  درونم پیدا کرده بودم  هم گم کردم،نمی تونستم با ذهنم با هستی یکی بشوم،اون آرامش و لذت و قدرت از من دور شد و من ضعیف،ضعیف تر شدم.نمی دونستم باید چی کار کنم؟!چیزی از گذشته به من شوک زده بود،تو فکرم نمی تونستم درست درک کنم که این چه شوکیه؟!اما کم کم با روحم فهمیدم.

خیلی به سختی اون دوران رو سپری کردم و کم کم سعی کردم آروم بشوم.

 کمی بعد از شروع اون دوران سخت،داشتم یک کتاب می خونم یک کتاب علمی،به واژه ای بر خوردم به نام"نیروانا"،یک واژه از مشرق زمین به معنای"بالاترین سطح وجود".احساس کردم ،اسم قشنگی هست،برای چیزی که در در خودم پیداش کرده بودم.

اون موقع ها فکر کردم "نیروانا"نمی تونه خدا باشه چرا که همیشه خدا برای من ،معنای "او"را داشته اما من چیزی را احساس می کردم که در خودم جاری بود و من  فقط  می تونستم  باهاش یکی بشوم اما نمی تونستم باهاش حرف بزنم ،برای همین بود وقتی که داشت در من کاهش پیدا می کرد،بهش گلایه نکردم.


الان که دارم فکر می کنم،اون همه درد را برای این کشیدم چون داشتم در فرآیند"بیدار شدن"قرار می گرفتم.


اون موقع فکر می کردم انگار دارم "افت درونی"می کنم.من فقط زمانی تونستم آروم شوم که وجود جاذبه ای رو(از گذشته ام)در همه چیز و حتی خودم پذیرفتم،چون همه چیز داشت من رو به یاد "یک لحظه"می نداخت.


بعد از این پذیرش،آرامش نسبی پیدا کردم ولی هنوز شدیدا غمگین بودم و کم کم احساس تغییری در جسم و روحم می کردم.یک احساس عجیب در قلبم،وسط سینه ام،پیشانیم،دستام !

انگار وارد دوران جدیدی از زندگیم شده بودم،هیچ چیز مثل قبل نبود.یک تجربه تازه!!گاهی وقت ها احساس می کردم تحمل این تغییر رو ندارم،دلم می خواست فرار کنم.اما کم کم با این تغییر و با همه زجرهایی که به من می داد،خو گرفتم.

شاید الان حدود یک هفته باشه که تونستم درک درست تری از اتفاقی که برام در حال رخ دادن هست  پیدا کنم،شوکی که به من وارد شد به این منظور  بود که بیدارم کنه(این رو در یک رویا هم دیدم).در من هیچ أفتی رخ نمی داد بلکه فقط داشت "سطح بودنم"تغییر می کرد.

اون چیزی که یک سال قبل من در خودم احساس کردم جاری شده،نیروانا نبود بلکه یکی شدن با هستی،در همین جهان اول و نهایت جهان دوم بود.من قبلا یکی شدن در این سطح رو در عالم خواب و بیداری تجربه کرده بودم( و بعد که از تونل هایی عبور داده شدم و به نیروانا رسیدم"بالاترین سطح بودن" و با "ذات اصیل"یگانه شدم)اما وقتی از اون رویا خارج شدم تنها چیزی که برام مونده بود فقط یک گنگی بود که چند سال عذابم داد و بعد هم  تقریبا،فراموشم شد.

 یک سال قبل ،وقتی من تونستم شروع کنم به لمس هستی،دوباره به طور ناخودآگاه داشت اون تجربه برام تکرار می شد و  من را به سمت تغییر سطح"بودن" در عالم بیداری می برد.


احساس می کنم دغدغه ذهنی و روحیم الان،این هست که سطح"بودنم"افت پیدا نکنه یا ثابت بمونه.


منی که کلی هدف و آرزو تو زندگیم داشتم حالا همش برام حاشیه از زندگی محسوب میشه.٦ماه قبلم فکر نمی کردم آرزو اصلی زندگیم "نیست شدن"بشه و تنها یک چیز برام موفقیت محسوب بشه اون هم،یگانگی با ذات اصیل(خدایی که من هست نه او)!دیگه هیچ  چیز برام مهم تر از این نیست،حتی  یک بخش از زندگیم!

اصلا برام مهم نیست چقدر تو این دنیا زنده بمونم،حتی نزدیکان هم برام تا این اندازه مهم نیستند!

من خودم را می سپارم به زندگی،به سرنوشتم که هر جور خواست جلو بره و من رو به اون لحظه برسونه و بعد "نیستم"کنه...

این"نیست شدن"چیزی هست که با تمام وجود می خواهمش با اینکه اصلا نمی تونم با ذهنم درکش کنم، چون چیزی از درونم من رو به سمتش می کشونه.

من فقط می دونم باید "بودنم"،تا سطح نیروانا بالا بره چون وقتی نیروانا شدم  با ذات اصیل،یگانه می شوم وبعد از یگانگی،نیست می شوم.


  • Nirvana Atela

نظرات  (۱)

پاسخ:
ممنون:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی