عشق اصیل

زندگی تنها زمینی است که در آن بذر عشق ما شکوفه می دهد

عشق اصیل

زندگی تنها زمینی است که در آن بذر عشق ما شکوفه می دهد

مشخصات بلاگ

گاهی وقت ها،اتفاقی در زندگی پیش می آید که به ظاهر زندگیمون خیلی اثر نداره اما در باطن زندگیمون خیلی موثر است.من چیزی را یافتم که مطمئنم "اصل"هست."اصلی"که هر بار گذشتم از کنارش،اما باز رو به روی من ظاهر شد (این اصل را من کم کم و به ترتیب تعریف می کنم )

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب

استاد روحانیم

شنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۵، ۰۸:۳۴ ب.ظ

وقتی بچه بودم خواب دیدم که پشت یک جمعی  راه می رفتنم ،جمعی که اول صفش آموزگارم بود.تا به یک دیوار رسیدیم،همه اون آدم ها به جز آموزگارم،پشت دیوار رفتند.آموزگارم به سمتم اومد و جلوی من نشست،روی صورتش رو باز کردم،هر چند باز صورتش رو ندیدم. بعدها همین آموزگارم برای من، عشق تو رو آورد.عشق تو هم برام توانایی درک بیشتر آموزگارم رو آورد، چرا که بعد از حضور تو در زندگی روحانی من،یک بار دیدمش وبا تمام وجودم شناختمش و یک شب هم در عالم خواب صدایی بیدارم کرد و اسم آموزگارم رو آورد و گفت بلند شو وببین  اومده،من فکر کردم فقط یک خواب بود و با ترس  چشمام رو باز کردم ولی بیشتر ترسیدم چرا که همه اتاقم نور سفید بود و جلو رویم هم یک چیزی مثل پرده ای بود که نذاشت من آموزگارم رو ببینم،و من از ترس دوباره چشمام رو بستم و گریه کردم و بلند شدم نماز خوندم،اون پرده یک چیزی بود که جبرئیل هم در خوابم گفت:باید این اتفاق تو زندگیم بیفته،اما من نتونستم اون اتفاق رو ایجاد کنم،چون فقط به خودم مربوط نبود و اینکه خودم هم خیلی بی جرّأت بودم و شاید همین دلیل باخت من باشه!.....لحظه ای  که احساس کردم که می خوام هیچ راه به خصوصی را نداشته باشم با شکل جسمی و روانی و روحی آموزگارم خداحافظی کردم(هر چند می دونستم هر راهی باشم "ذات اصیل"درونش همراهم هست) و حتی بعد از این خداحافظی،آموزگارم به خوابم اومد و از مارها در یک مکان تاریک نجاتم داد(و این یک نشونه بود که بگه همیشه با من هست).درست بعد از ٤سال همین لحظه که دارم می نویسم،دلتنگش شدم.دلم می خواد دستم رو قلبم بزارم و بهش بگم: آموزگارم اومدی و درسی رو به من یاد داد ولی من نتونستم انجامش بدم و  به خاطر ترسم یا جرّأت پایینم یا چیز دیگه ای باختم .بهش بگم من یک سال هست که یاد گرفته بودم با "ذات اصیل"ارتباط برقرار می کنم ولی یکدفعه،باز درسی که یادم داده بودی و تکلیفش رو انجام نداده بودم جلو چشم قرار گرفت  و شاید هم تو گذاشتی؟!!و اون درس من را دوباره،زمین زد(زمین خوردنی که باعث شد"قلبم" رو پیدا کنم!)زمین خوردنی که، موانع جریان یافتن"ذات اصیل"رو در من آشکار کرده،می خوام به آموزگارم بگویم:اشتباه کردم،من  تکلیفی رو که بهم یاد داده بودی با اینکه ساده بودانجام ندادم ومی خواستم "جلوتر"برم!!!می خوام بگم"دوباره به من یاد بده".من هنوز نمی تونم این راه رو تنهایی برم،به من باز یاد بده.می دونی اگر یه جای دیگه از دنیا و با دین دیگه ای و یا هیچ دینی به دنیا می آمدم،باز همین استاد،آموزگارم بود.استادهای روحانی،شاگرداشون رو انتخاب می کنند ونه شاگردا استادنشون رو!!اما افسوس برخی آدم ها یا به پرستش استاداشون پرداختن و خاص ترین  دانستنشون(چون  به این درک نرسیدن که استاد ها بر اساس استعداد شاگردا،متفاوت هستن)و برخی دیگه هم مثل من هنوز تکلیف استادشون رو انجام ندادن،ابراز بی نیازی بهش کردن و خودشون تنهایی خواستن ذات اصیل درونشون را به جریان بندازن و کارشون رو سخت تر کردن.می خوام حالا که قلبم رو یافتم دستم رو روش بزارم و با تمام وجود دلتنگیم رو بهش نشون بدم و دوباره ازش  تکلیف بگیرم،و بگم اگر تکلیفم هنوز همون تکلیفه،طوری من رو یاد بده که بتونم تکلیفم رو حل کنم و یا تکلیف تازه ای بیگیرم.

  • Nirvana Atela

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی