عشق اصیل

زندگی تنها زمینی است که در آن بذر عشق ما شکوفه می دهد

عشق اصیل

زندگی تنها زمینی است که در آن بذر عشق ما شکوفه می دهد

مشخصات بلاگ

گاهی وقت ها،اتفاقی در زندگی پیش می آید که به ظاهر زندگیمون خیلی اثر نداره اما در باطن زندگیمون خیلی موثر است.من چیزی را یافتم که مطمئنم "اصل"هست."اصلی"که هر بار گذشتم از کنارش،اما باز رو به روی من ظاهر شد (این اصل را من کم کم و به ترتیب تعریف می کنم )

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب

غیر متعارف های تاریخ

شنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۵، ۰۸:۳۳ ب.ظ

حدود ٩ و١٠ سال قبل یک کتابی خوندم،موضوعش برام جالب بود"معبد سکوت"(نوشته اسپالدینگ)خیلی یادم نمی آد،اما چیزی که قطعا از این کتاب یاد گرفتم این هست که "آدم خوب و بد وجود نداره".یک بار که داشتم موضوع این کتاب رو برای یکی از دوستام تعریف می کردم،گفت هیچ وقت علاقه ندارم این کتاب رو بخونم چون می ترسم طبق عقایدم نباشه، نمی دونم اینکه فقط به عقایدی چسبیدیم که یادمون دادن به علت ترس هست؟!یا تنبلی؟!.هر چی باشه،ما خیلی بابتش ضرر خواهیم کرد.یادمه یه بار یک کسی که محسیحی بود گفت:عیسی(ع) نه تنها از همه پیامبر ها بالاتره،بلکه از خدا هم بالاتره،چون خدا انقدر تواضع نداشت که به شکل انسان در بیاید ولی مسیح داشت،و از تمام پیامبر ها بالاتره چون پسر خداست.اما اخیرا تو نوشته های پولس و شاید از نوشته های پائلوکئلو،چیز دیگه ای رو فهمیدم: به این رسیدم اینکه می گفتن عیسی پسر خداست،تنها تنگلری به أنسان ها هست تا بدونند همه وجود ما و حتی جسممون می تونه سرشار از "ذات اصیل"بشه.و اینکه عیسی پسر خداست همان هست که در قرآن نوشته شده:خدا از رگ گردن به ما نزدیک تره(هر چند که این آیه اشتباه تفسیر می شه به اینکه،خدا ناظر اعمال ماست،خدا دعا های ما رو کامل می شنوه،و کلا این رو رسوندن به ما که بیشتر مراقب اعمالمون باشیم و خودمون رو به خدا بسپاریم)."خدا از رگ گردن به ما نزدیک تره" و "فکر نمی کنند"،به نظر من این نوشته ها مهم ترین نوشته قرآن  می تونه باشه.اینکه عیسی پسر خداست و خدا از رگ گردن به ما نزدیک تره،خیلی جای  تامل دارند و در کل به این معنا می باشند:(هستی ما همان "ذات اصیل"هست  پس فکر کنیم و سکوت کنیم و بخواهیم ذات اصیل در ما جریان یابد و با هستی روح ،روان و جسم ما یگانه شود  تا ما بتوانیم با اختیار خود این یگانگی را در وجودمان رشد دهیم و به بیرون از خودمان نیز شعله ور کنیم تا جهان بتواند  یگانگی خویش را باز یابد).بعضی از آدم ها خیلی خشک مذهب هستن،همون هایی که فکر می کنند راهی که یادشون دادند،تنها یا بهترین راه رسیدن به سعادت است!(هر چند من اصلا کلمه سعادت را قبول  ندارم چرا که قبول ندارم ما باید به جایی برسم،ما فقط باید بخواهیم ذات اصیل جریان بیشتری در وجودمون داشته باشه)،یادمه چند سال قبل تو یک جایی بودم یک خانم مذهبی داد می زد،به قرآن بی ادبی کردند،اجازه بدهند بریم بکشیمشون،دلم می خواست بهش بگویم:پس تو جزو همون آدم هایی بودی که اگر١٤٠٠سال قبل بین عرب ها متولد می شدی،قطعا دلت می خواست محمد(ع) رو هم بکشی چرا که تو قطعا تعصب به عقایدت داشتی درست مثل الان و محمد(ع)قطعا خلاف عقایدت بود و قتلش بر تو واجب!!!برام جالبه یک عده که همیشه فکر می کنند راهشون همونی که بهشون یاد دادن و می گن همه چیز باید متعارف باشه،چطوری دین دارن؟!.مگه مسیح (ع) حضورش و راهش متعارف بوده؟!مگه وقتی قرآن به قلب پیامبر نازل میشه ،متعارف بوده؟!قطعا نه!در زندگی اکثر  پیامبر ها و کلا هر کسی که تونسته تنگلری از "ذات اصیل"بگیره و به هستی بده غیر متعارفی درش وجود داشته.اینکه أنسا نهایی وجود دارند که ذاتا استعداد بیشتری دارند در جهت یگانگی با ذات اصیل و می توانند استاد روحانیمون باشند ،تو اعقاید من هم هست.اما در کل مقدار این استعداد مهم نیست چون همه انسان ها به میزان متفاوت این توانمندی رو در وجودشون دارند،و اگر کسی ٥٪‏این توانمندی رو داشت و کرد١٥٪‏ ارزشمندتر از کسی است که این توانمندیش٨٠٪‏ بوده و افزایش نداده یا حتی کاهشش داده، اگر پیامبرها رو تحسین می کنم نه به خاطر میزان این استعدادهاست،به خاطر اختیارشون هست که این جرّأت داشتن و این شناخت رو داشتن و این نیاز رو در خودشون یافتن که تنلنگر را ،از ذات اصیل در یافت کنند و به هستی بدهند!جرّأت این رو داشتن که بتونند با قلبشون ارتباط برقرار کنند و اگر تونستند در خاطر هزاران آدم بمونند به خاطر این نبود که نیکی و خدا رو وجودشون داشتن بلکه به خاطر این بود که اونا جرّأت بر آوردن آروزیی در خودشون داشتن که به طور ناخودآگاه در وجود همه انسانها هست،گرایش ماانسان ها به سمت اونا به این دلیل است که ناخودآگاه ما هر ثانیه فریاد می زند من هم ارتباط با قلبم را می خواهم،من نیز می خوام با ذات اصیل یگانه شوم،من نیز این راه دوست دارم بپیمایم،اما متاسفانه خیلی آدم ها سخت صدای درونشون می شنوند و آن را اینگونه تعبیر می کنند:من نمی توانم، پس با حسرت نگاه می کنم به کسانی این راه رفته اند،ارتباط با قلب کار من نیست!یگانگی اصل نیست! وأین حسرت باعث می شه به جای اینکه الگویی بیابد  و این ارتباط رو ایجاد کنند شروع به پرستش هر کسی که این راه رو رفته می کنند.. و همین می شه که دین داری میشه،دین پرستی و فجایعی برای بشریت می آوره!اما یک چیزی هست،اگر بگم چه انسانی خیلی در این مسیر برایم آموزگار بوده،درست یکی از همانهاست که بیشتر وجودش یگانگی هست.درست همین الان بعد سال ها،یادش افتادم.من به آموزگارم تعصب ندارم و اگر همیشه دوستش داشتن من بر اساس آیینی نیست که باهاش بزرگ شدم. 

  • Nirvana Atela

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی