عشق اصیل

زندگی تنها زمینی است که در آن بذر عشق ما شکوفه می دهد

عشق اصیل

زندگی تنها زمینی است که در آن بذر عشق ما شکوفه می دهد

مشخصات بلاگ

گاهی وقت ها،اتفاقی در زندگی پیش می آید که به ظاهر زندگیمون خیلی اثر نداره اما در باطن زندگیمون خیلی موثر است.من چیزی را یافتم که مطمئنم "اصل"هست."اصلی"که هر بار گذشتم از کنارش،اما باز رو به روی من ظاهر شد (این اصل را من کم کم و به ترتیب تعریف می کنم )

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب

گذشته

پنجشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۴۵ ب.ظ

گذشته

مثل آتش زیر خاکستر بود که حالا شعله هاش بیرون زده.

چیزهایی که فکر می کردم خیلی وقته که  پایان یافته ،دوباره داشت شروع می شد.

خاطره هایی که دیگه خاطره نبود،داشت مرور می شد...!

با کلی زجر، ١٨سالگیم رو دوباره لمس کردم،به خصوص اون"رویا"..!(چقدر خوشحال و مطمئن بودم قبلش،واسه اینکه دوره اون رویا تموم شده بود.)

به اعتقاد من هر چه برای ما اتفاق می افته چه تو بیداری چه تو رویا(حتی هر نوع ادراکی که وهم و هذیان بدونیمش) در حوزه ادراک ما رخ میده.

اما هر چقدر که فکر می کنم اون"رویا"شبیه هیچ چیزی که قابل درک باشه، نبود.

رویایی که شاید تجربه اش "یک دقیقه ام"نشد اما توی تمام ساعات زندگی ام باقی موند.

اون رویای بی تصویر،به تمام تصورات من شکل دیگری داد.


دلم می خواد باز هم این رویا رو بنویسم.(هر چندشاید رویا نبود چون هوشیاری من به حد خواب کامل پایین نیومده بود و در لحظات شروع خواب بودم):

چیزی بودم بی حد و مرز و بی شکل،انگار به اندازه کل هستی بودم و یا شاید کل"ادراک هستی".من جسمم رو مثل یک نقطه کوچک از "بی نهایت"وجود اون لحظه ام،درک  می کردم.( اگه درست همون لحظه یکدفعه از خواب می پریدم کلا خوب بود،چرا که چیزی رو درک کردم که یکی بودن با هستی نام داره (جسم و روح و روان تنها به اندازه یک نقطه بود از اون إدراکی که داشتم پس حتی نبودنشون بعد از مرگ  هم برای من ترسناک و دردناک نخواهد شد.)

اما  رویا همون جا تموم نشد،اون چیزی که عذابم داد تا به امروز ادامه این رویا بود:

عبور من به عنوان "ادراک کل"از ٣دایره  به طور همزمان و رسیدن "بی نهایتی من"به نهایتی تاریک که اون زمان برداشتم از نهایت، خدا بود ولی الان نمی دونم اون نهایت واقعا چی بود(اما این هم باز دلیل عذاب من نشد)

تنها تصویری که در این رویا قابل مشاهده بود،دیدن شمایی از تن کسی  بود که می شناختمش،و اون ٣ دایره رو تن او(یکی روی سینه راست که در خود نور داشت و ٢ دایره دیگر در سینه چپ و ناف شکم، که این دو نوری نداشتند)و عبور همزمان من از این ٣.....

و این شماء اون چیزی بود که عذابم داد و سردرگومم کرد و برای سال ها چشمان من را گریون نگه داشت...


امسال به طور وحشتناکی بعد سال ها دوباره جز به جز دردها و سردرگمی ها و گریه هام رو به یاد آورده بودم.

[من سال ها قبل باهاش کنار اومده بودم با اینکه می دونستم بهاش برام سنگینه(با فراموش کردنش،تهی شدم)]


این بار هم خواستم بهش پایان بدم...

یه شب بین گریه هام خواستم برای همیشه در خودم پایانش بدم و با تمام وجود می خواستم که نه تو خودآگاهم باشه و نه ناخودآگاهم...(همون لحظه یه حس عجیبی پیدا کردم درست توی وسط سینه ام[دستم رو گذاشتم روش].این تصمیم باعث شد درک کنم که"قلبمه" و من نمی تونم قلبم رو دور بندازم و زنده بمون..انگار اون لحظه یه جور دیگه ای قلب رو درک کردم[تا حالا به این عضو جسمیم اینطوری توجه نکرده بودم!])

و درست بعد از اون شب "سوزناک تر"گریه کردم.به هر چیزی نگاه می کردم اون رو درش درک می کردم.


من،من نبودم و او شدم/او،او نبود و من شد....


من تغییر کردم "قلبم شد او"...

درک من از جهان عوض شد،شروع کردم به خس کردن چیزی  که نمی شناختمش!

زندگی من شبیه کسی شد که روی خرده شیشه ها با پای برهنه راه می ره،تمام جهان زجرم می داد.....

گاهی آرزوی مرگ کردم...

گاهی دلم می خواست می تونستم به زندگی خودم پایان بدم و از تمام دلایلی که مانعه ام بود ناخرسند بودم.

[دلم یک پایان می خواست بی هیچ آغازی.....]

[همش فکر می کنم با هیچ کلامی نمی تونم آنچه را که بر من گذشت رو بگم....]



او شد قلب من!

و قلب من همچون جنینی در سینه ام،داشت رشد پیدا می کرد

من این جنین رو دوست داشتم،ولی از این تجربه،درد می کشیدم....


دیگه فهمیدم هرگز نمی تونم از خاطرم و نفس هایم کنارش بگذارم ،چون حاصل وجود خود من بود.....

از زندگی خیلی گلایه مند شدم.این تجربه هر چقدر زیبا بود،بیشتر از زیباییش درد داشت و من تاب این همه درد  رو نداشتم...

تازه فهمیدم که من طوری دوستش دارم  که شاید نظیر نداشته باشه.

تازه فهمیدم از تمام خواسته ها، خواست من این هست که بسیار نگاهش کنم،نگاهی که شاید هیچ چشم دیگری نچشه....

تازه فهمیدم من دلم می خواهد بعد از مرگم،خاک من به خاک او آمیخته شود،آمیختنی که عطش مرا سیراب می کنه.

گاه می گویم:کاش شی ای در دستان بود که عطر او را داشت تا شاید گاه گاهی آرامم می کرد.......


چه ساده آمد و من را از من گرفت/و چه  ساده تر،نهایت آرزوهایم شد.....



در زندگی این سوال را در ذهنم هک کرد:

چرا من در او رفتم 

و منم در او نماند!؟


اما با اینکه او در من نرفت

او،در من ماند؟! 



  • Nirvana Atela

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی