عشق اصیل

زندگی تنها زمینی است که در آن بذر عشق ما شکوفه می دهد

عشق اصیل

زندگی تنها زمینی است که در آن بذر عشق ما شکوفه می دهد

مشخصات بلاگ

گاهی وقت ها،اتفاقی در زندگی پیش می آید که به ظاهر زندگیمون خیلی اثر نداره اما در باطن زندگیمون خیلی موثر است.من چیزی را یافتم که مطمئنم "اصل"هست."اصلی"که هر بار گذشتم از کنارش،اما باز رو به روی من ظاهر شد (این اصل را من کم کم و به ترتیب تعریف می کنم )

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب

یک سال قبل

دوشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۲۰ ب.ظ
یه گوشه ای نشستم و به خودم فکر می کنم و به یک سالی که گذشت...
با اینکه سختی های دیگه ای هم تو زندگیم بوده،اما چیزی که بر من در این یک سال گذشت از همش سخت تر  بود....
 یاد یک روز در اسفند ماه سال گذشته افتادم.یک روزی که خسته بودم و کسل،مامانم داشت می رفت بیرون،گفت:تو هم بیا!(منی که باید می موندم خونه و درس می خوندم نمی دونم چی شد بی خیال شدم و باهاشون رفتم،تو حال و هوای خودم بودم ،لحظه ای سرم رو آوردم بالا و مبهوت  کسی شدم که فراموشش کرده بودم.فکری به ذهنم نمی اومد.کمی جلوتر رفتم،انگار یه چیزی من رو از حرکت انداخت و وایسادم  و سرم رو برگردوندم و بهش خیره نگاه کردم ولی نمی دونستم چرا؟!کمی به سمتش رفتم و بعد وایسادم  و برگشتم...هیچی تو سرم نبود و عادی بودم تا برگشتم خونه...)

بی اختیار تو اتاق به سمت آینه رفتم و دستام رو صورتم گذاشتم و صورتم رو لمس کردم.چشمام گرد شده بود....
اون شب آروم خوابیدم،اما فردا وقتی بیدار شدم،انگار یه چیزیم شده بود.صبح هر کاری می کردم نمی تونستم توی آینه به خودم نگاه کنم،دیدن تصویر خودم سخت ترین کاری بود که باید انجام می دادم....
فقط همین نبود!نمی تونستم کتاب بخونم،نمی تونسم از پنجره کنار میزم به درخت ها نگاه کنم(منظره ای که همیشه دوستش داشتم!)،تحمل صدای پرنده ها برام غیر ممکن بود(صدایی که همیشه آرومم می کرد).خیابون ها و خونه ها و حتی جوی آب هم عذابم می داد،همه چیز برام غیر قابل تحمل شده بود!!
نمی دونستم چه اتفاقی داشت در من رخ می داد تا اینکه کم کم گریه کردم واین کم کمم شد خیلی..!نمی دونستم چرا ولی روزا که تنها می شدم ٣-٤ساعت پشت سر هم گریه می کردم و شبها هم تا دم صبح(خیلی اوضام بد شده بود)

قبل اون روز من کم کم عادت کرده بودم شبها قبل خواب آرامش و قدرتی رو در خودم لمس کنم همراه احساس یکی بودن با تمام هستی؛اما تو اون زمان من این حس رو هم از دست دادم(از درون و بیرون تهی شدم)
شوکه شده بودم،کم کم داشت تمام دردها و سردرگمی ها که سال ها قبل تجربه کرده بودم،برام دوباره زنده می شد..
با خودم مبارزه می کردم برای اینکه گذشته برام زنده نشه،اما!!!!
  • Nirvana Atela

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی